در جستجوی زمان از دست رفته - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:16
چند روز پیش خواهر زاده کوچولو ازم اجازه گرفت آلبومم را از قفسه بردارد و و من که داشتم درس میخوندم برای اینکه کمی خودش را مشغول کند و با من کاری نداشته باشد قبول کردم. آنقدر با عجله و بی دقت البوم را برداشت که چند کتاب روی زمین پخش شد. و در میان آنها یک دفتر کهنه ی پلاسیده هم بود: دفتر خاطرات مادرم.
اندر احوالات بعد از تعطیلات - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:16
اواخر اسفند که کلاسهایم تعطیل شده بود و حال و هوای عید از خود بیخودم کرده بود آهنگهای شاد گوش میدادم و پایکوبی میکردم و عالمی داشتم... و حالا که نوروز تمام شده و روزهای بهاری سال نو یکی پس از دیگری سپری میشوند آهنگ رفتن کرده ام... به روزهای دوری از خانه و درس دانشگاه سه روز مانده. نمیدانم چرا بوی غر
دوستانه - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:16
کلافه از درس اتاق مطالعه را ترک کردم و به اتاق دوست رفتم...مدتها بود باهم گپ نزده بودیم. از دیدنم خوشحال شد:) برایم چایی دم کرد.داخل استکان چای خشک ریخت و آبجوش اصافه کرد و در گذاشت رویش که دم بکشد(اولین بار بود چایی دم کردن اینچنینی میدیدم.) دانشجو است دیگر!کمی حرف زدیم قدری موسیقی شنفتیم. از زن
خدایا شکرت - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:16
خیلی وقت بود به وبلاگ سر نزده بودم.نه اینکه چیزی برای نوشتن نداشته باشم...نه. وقت نداشتم. با این حال دلم میخواد یه فلش بک بزنم به یه ماه پیش. جمعه ۸ اردیبهشت چند روز پیش ذره ای استرس نداشتم. ولی امروز از صبح که از خواب بیدار شدم دلم فقط شور میزنه.راستش برام مهمه که ارشد بخونم.به مامانم گفتم استرس دا
فصل اول تابستان - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:16
خانه مان حال و هوای عروسی داره. تقریبا سه هفته مونده به عروسی خواهرم،صنم و اماده نیستم... یعنی حتی بقیه خواهر هام و مادرم هم لباسی تهیه نکردن. مادرم فعلا درگیر جهیزیه ست. وقت نمیکنه هنوز به خودش برسه. ولی با اینکه یه نمه استرس دارم هیجان هم دارم برای عروسی. چند شب پیش با خانواده ی تازه داماد رفته ب