سفر کوچک - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 3:45
سفر كوچك خواهر بزرگم يلدا ساكن شهر ديگه اي هستن. شهرشون دو ساعت با شهر ما فاصله داره. مامان و بابام قرار بود اخر اين هفته يعني جمعه برن ديدنشون. به اصرار يلدا، من و ماني هم رفتيم. خواهر سوميم شيرين هم با همسر و ني ني كوچولوشون اومدن. ظهر حركت كرديم و ساعت چهار رسيديم. چقدر دلم براي خواهر و خواهرزاده...
ولنتاینی که گذشت - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 3:45
سه ماه پيش تو يه قرعه فاميلي دو تومن پول به اسمم در اومده بود. قرار بود يك تومن هم روش بذارم و يه گوشتكوب برقي چند كاره بخرم.ماني اونو ازم قرض گرفت و گفت گوشت كوب رو من برات ميخرم. ديروز بالاخره بعد از سه ماه سفارش داد. در روز جاری صبح دلم ميخواست برم بيرون. راستش چندين سال بود حال و هواي ولنتاين رو...
اخرین تکاپو های سال - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 3:45
نزديك عيدي سرم خيلي شلوغه. از يه طرف كارهاي خونه و از طرف ديگه خريدهاي لازم. كه البته امسال تصميم داستم چيز زيادي نخرم. فقط كفش لازم داشتم كه خريدم. راستش من قبل ازدواج فكر ميكردم فقط آشپزي به فعاليتهاييكه قبلا داشتم اضافه ميشه در زمان متاهلي. ولي حالا از خيلي فعاليتهاي ديگه م جا ميمونم. شايد هنوز ي...
سفرنامه - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 3:45
مثلا اينطور بهم القا ميشد كه انگار من فرق هيچ چيزو نميدونم.برگرديم به سفرمون. خلاصه كه مادرشوهرم بيچاره رفتارهاي زننده داره. كه مثل سوهان بودم براي روحم. شبها از حرفهاش سرم ميتركيد. و ميدونستم بعضي حرفهاش به مامانم بر ميخورد و ناراحت ميشد.در روز جاری روز آخر سفرمون بود روز خوبي بود ولي شب انگار همه ...
بازگشت از سفر - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 3:45
خببب... بالاخره از سفر برگشتيم. جسمم خسته نيست ولي روحا كمي خسته ام. بعد از اتفاقي كه ديشب افتاد تا نزديكاي صبح بيدار بودم توي راه هم نخوابيدم. همش ميگم كاش اون اتفاق نيفتاده بود. مادرم هم همين نظر رو داره. ميگه زحماتمون به باد رفت. ولي از طرفي هم ميگه مسافرت خوشگذراني محض نيست. قرار گرفتن توي شرايط...
١١ فروردین - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 3:45
در زمان حاضر صبح ساعت ده بيدار شدم. چقدر خواب بعد سفر ميچسبه مخصوصا بعد چند شب بيخوابي. در طول سفر مادر شوهرم همش غر ميزد كه چقد دير بيدار ميشيد و وقت كم مياريم ؛) ولي در زمان حاضر با خيال راحت خوابيدم.. ساعت يازده به مادر شوهر زنگ زدم گفت تازه از خواب بيدار شدم ديروز از وقتي رسيديم خوابيدم تا الان ...
١٤ فروردین - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 3:45
اين روزها همه اش تغيير مود دارم. يكهو از فاز مثبت ميرم فاز منفي. شايد فكر كردن به خرفهاي مادرشوهر يكي از عواملش باشه. يك علت ديگه هم ميتونه بي ثباتي وضع خودم باشه... بدليل انصراف از دانشگاه.... و يا بي ثباتي وضع مالي ماني.تو نت اتفاقي درباره افسردگي بعد ازدواج خوندم. ديدم چقد اين علايم آشناست. مخصوص...
بیماری مادر مانی - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 3:45
چند مدتي بود كه ميخواستم بنويسم ولي همت نميكردم و هربار محور تازه براي نوشتن داشتم. يك ماه پيش ميخواستم از زنداييم بنويسم كه به سرطان سينه مبتلا بود و فوت شد. و مرگش واقعا غير قابل باور بود. توي اين يك ماه خوابهاي آشفته ميديدم با مضمون مرگ. زنداييم جوون بود و سرحال. ولي يكدفعه علايم بيماري اشكار شد....
١١ فروردين - تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 16:28
امروز صبح ساعت ده بيدار شدم. چقدر خواب بعد سفر ميچسبه مخصوصا بعد چند شب بيخوابي. در طول سفر مادر شوهرم همش غر ميزد كه چقد دير بيدار ميشيد و وقت كم مياريم ؛) ولي امروز با خيال راحت خوابيدم.. ساعت يازده به مادر شوهر زنگ زدم گفت تازه از خواب بيدار شدم ديروز از وقتي رسيديم خوابيدم تا الان سرم درد ميكنه ...
١٤ فروردين - تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 16:28
اين روزها همه اش تغيير مود دارم. يكهو از فاز مثبت ميرم فاز منفي. شايد فكر كردن به خرفهاي مادرشوهر يكي از عواملش باشه. يك علت ديگه هم ميتونه بي ثباتي وضع خودم باشه... بدليل انصراف از دانشگاه.... و يا بي ثباتي وضع مالي ماني.تو نت اتفاقي درباره افسردگي بعد ازدواج خوندم. ديدم چقد اين علايم آشناست. مخصوص...
بيماري مادر ماني - تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 16:28
چند مدتي بود كه ميخواستم بنويسم ولي همت نميكردم و هربار موضوع تازه براي نوشتن داشتم. يك ماه پيش ميخواستم از زنداييم بنويسم كه به سرطان سينه مبتلا بود و فوت شد. و مرگش واقعا غير قابل باور بود. توي اين يك ماه خوابهاي آشفته ميديدم با مضمون مرگ. زنداييم جوون بود و سرحال. ولي يكدفعه علايم بيماري اشكار شد...
اخرين تكاپو هاي سال - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 2:32
نزديك عيدي سرم خيلي شلوغه. از يه طرف كارهاي خونه و از طرف ديگه خريدهاي لازم. كه البته امسال تصميم داستم چيز زيادي نخرم. فقط كفش لازم داشتم كه خريدم. راستش من قبل ازدواج فكر ميكردم فقط آشپزي به فعاليتهاييكه قبلا داشتم اضافه ميشه در زمان متاهلي. ولي حالا از خيلي فعاليتهاي ديگه م جا ميمونم. شايد هنوز ي...
سفر كوچك - تاریخ: 1401/12/8 ساعت: 17:44
خواهر بزرگم يلدا ساكن شهر ديگه اي هستن. شهرشون دو ساعت با شهر ما فاصله داره. مامان و بابام قرار بود اخر اين هفته يعني جمعه برن ديدنشون. به اصرار يلدا، من و ماني هم رفتيم. خواهر سوميم شيرين هم با همسر و ني ني كوچولوشون اومدن. ظهر حركت كرديم و ساعت چهار رسيديم. چقدر دلم براي خواهر و خواهرزاده هام تنگ ...
ولنتايني كه گذشت - تاریخ: 1401/12/8 ساعت: 17:44
سه ماه پيش تو يه قرعه فاميلي دو تومن پول به اسمم در اومده بود. قرار بود يك تومن هم روش بذارم و يه گوشتكوب برقي چند كاره بخرم.ماني اونو ازم قرض گرفت و گفت گوشت كوب رو من برات ميخرم. ديروز بالاخره بعد از سه ماه سفارش داد. امروز صبح دلم ميخواست برم بيرون. راستش چندين سال بود حال و هواي ولنتاين رو نديده...
رسيدگي به خود - تاریخ: 1401/11/19 ساعت: 22:15
امروز با اينكه صبح زود بيدار شدم ولي نشد درست و حسابي درس بخونم. يكدفعه به سرم زد اتاقمون رو اساسي تميز كاري بكنم كه البته خيلي از كارش موند. ظهر هم رفتم دندانپزشك. بالاخره فك پايين رو هم ارتودنسي كرد. اين دكتر كارش خوبه ولي خيلييي معطل ميكنه! من به اصرار خواهرم ارتودنسي كردم. البته خودم هم ميخواستم...
تولد ساسان - تاریخ: 1401/11/19 ساعت: 22:15
عصر داشتم درس ميخوندم كه يكدفعه گرسنم شد. بلند شدم شام درست كنم. گفتم ماني هم الان از كار ميرسه گرسنه ست. همينكه ماكاروني رو گذاشتم دم بكشه، ماني ز زد گفت امروز تولد دوستم ساسانه ميريم قليون بكشيم.... گفتم من گرسنم شاممو ميخورم. نميدونم شايدم صبر كردم. آخه من ظهر زنگ زده بودم بهش گفتم امروز بريم برا...
- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:19
مادر عزيزم برام ماشين ظرفشويي خريده و الان اومدن نصبش كنن.
تصميم مالي - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:19
نه تومن پول دارم. نميدونم آبميوه گير و بوفه بخرم باهاش يا ربع سكه؟يعني كدومش؟ + نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 1:53 توسط پریا  |  Adblock test (Why?)
مشاوره - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:19
ديروز وقت مشاور داشتم. همون مشاوري كه كمكم كرد براي تغيير رشته م تصميم بگيرم. ديروز هم رفتم كمي راهنماييم كنه براي شروع خوندن منابع. چون وقت اضافه داشتم از زندگيم گفتم. البته جلسات قبلي هم از خودم و ماني گفته بودم. اينبار هم از ماني گفتم. از اينكه با پدرش قهره. گفتم پدر ماني جزو معلمهاي نمونه شهره و...
سال تحويل - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 5:43
 لحظه تحويل سال، من و ماني دست در دست هم داشتيم. براي. دومين بار سال تحويل كنار هم بوديم. پارسال دوران نامزدي در خونه مادر ماني بوديم ولي اينبار در خونه خودمون. امسال از ته دل دعا كردم و در درجه اول براي به غلتك افتادن زندگيمون و بهتر شدن وضع ماليمون... كه البته عشق و سلامتي و آسايش پاي ثابت دعاهاست...